نوامبر 19, 2017 از
میخواهم برایت از بغضی بنویسم که مدتهاست در گلویم مانده و جرئت شکستن ندارد ، از قلبی که که بی وقفه برایت می تپد و از ذهنی که نمی دانم چگونه رامش کنم که به تو نیندیشد... مینویسم تا آرام شوم اما هر لحظه آتشی از درونم شعله می کشد انگار داغی تازه و سیری ناپذیر است. دیگر تصورش را هم نکن که بدون تو تاب بیاورم چرا که تمام خیالم را پر کرده ای و از جام وجودم سرریز شده ای... دیگر بیش از این مرا در این گرداب جدایی تنها مگذار باور کن خسته شدم از تو برایم چه مانده جز گریه و دلواپسی و هر لحظه تنگ آمدن نفسی که به شماره افتاده؟ از من بعد از تو چه مانده جز جنازه ای در زیر خاکستر تردید ها و نخواستن ها و پس زدن هایی که هیچ وقت باورم نشد؟ دلم میخواهد برای یکبار هم شده ببینمت و همه ی وجودم را که به یغما بردی را پس بگیرم، شاید این دل ماتم زده به قدر پلک برهم زدنی آرام و قرار گیرد شاید از ترحم دل سنگت امید بستاند ، شاید از خیر این تابلو نقاشی ناشیانه بگذرد شاید خاکستر این عشق سوخته خاموش شود

نوامبر 19, 2017 از
غزل شماره ۲۹ ما را ز خیال تو چه پروای شراب است خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است افسوس که شد دلبر و در دیده گریان تحریر خیال خط او نقش بر آب است بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود زین سیل دمادم که در این منزل خواب است معشوق عیان می‌گذرد بر تو ولیکن اغیار همی‌بیند از آن بسته نقاب است گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم دست از سر آبی که جهان جمله سراب است در کنج دماغم مطلب جای نصیحت کاین گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز بس طور عجب لازم ایام شباب است

نوامبر 17, 2017 از
تو را باید کمی بیشتر دوست داشت کمی بیشتر از یک همراه کمی بیشتر از یک همسفر کمی بیشتر از یک آشنای ناشناس! تو را باید... اندازه تمام دلشوره هایت اندازه اعتماد کردنت تو را باید با تمام حرف هایی که در چشمانت موج میزند با تمام رازهایی که در سینه داری دوست داشت تو را باید همانند یک هوای ابری یک شب بارانی یک آهنگ قدیمی یک شعر تمام نشدنی همانند یک ملو درامِ کلاسیکِ عاشقانه ی فرانسوی همانند یک آواره ی عاشق دوست داشت! تو را باید هنگامی که موهایت را تاب میدهی هنگامی که پشت پنجره ی اتاقِ خاطرات ات... چشم میدوزی به برگ هایِ روانِ پاییز هنگامی که دیوار شب را با سکوت ات میشکنی هنگامی که آغوشی میخواهی از جنس آرامش تو را باید فراتر از لمسِ تَن ات دوست داشت فراتر از اختلالات هورمونی! برای دوست داشتنت باید غرور را له کرد

نوامبر 17, 2017 از
خانه های قدیمی را دوست دارم چونکه... چایی همیشه دم بود روی سماور توی قوری. در خانه همیشه باز بود مهمانی ها دلیل و برهان نمی خواست. غذاها ساده و خانگی بود بویش نیازی به هود نداشت عطرش تا هفت خانه می رفت کسی نان خشکه نداشت نان برکت سفره بود. مهمانِ ناخوانده، آب خورشت را زیاد می کرد بوی شب بو ها و خاک نم خورده حیاط غوغا میکرد خبری از پرده های ضخیم و مجلسی نبود، نور خورشید سهمی از خانه های قدیم بود! دلخوری ها مشاوره نمی خواست دوستی ها حساب و کتاب نداشت سلام ها اینقدر معنا نداشت! امروز مي خواهم به سبك قديم سلام بگوئيم بي بهانه بي توقع بي دليل سلام بگوئيم امروز مي خواهم به سبك قديم دعايت كنم الهي خير ببيني رفيق. 

نوامبر 17, 2017 از
دلم میخواهد یک نفر بیاید و از این خواب آشفته وار بیدارم کند دست بکشد بر سرم و خوب هوشیارم کند دلم میخواهد یک نفر با کوله ای از خبرهای خوش لبخندهای زیبا چشم های خندان و نگاه های پرشوروهیجان بیاید یک نفر که زخم دلها را تیمار کند پرستار شود و بر بالین تب دار شهر شب را تاصبح سحر کند دلم میخواهد کسی فریاد بزند و بگوید «کات» تمام شد_ آفرین، این سکانس هم، خوب اجرا شد دلم میخواهد «سوز و اشک و داغ وغصه» از واژه های فارسی محو شود همه قلبها بی درد، خوشحال و سرمست شوند دلم میخواهد زلزله.....زلزله..... برای همیشه، تا ابد این واژه لعنتی از تیتر حوادث روزگار حذف شود دلم ایرانی آباد میخواهد بدون زلزله بدون تصادف بدون حوادث جانگداز بدون مرگ های ناگهانی بدون گورهای دسته جمعی.....

نوامبر 17, 2017 از
ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭﮎ ﺷﺪﻥ ﺩﻟﻨﺸﯿﻦ ﺍﺳﺖ... ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻭﺳﺘﯽ، ﻫﻤﺪﻣﯽ، ﻫﻤﺮﺍﻫﯽ ﺑﺎﺷﺪ، ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ، ﻭ ﺑﺪﺍﻧﺪ که ﺗﻮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺻﺒﻮﺭﯼ، ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﯽﺣﻮﺻﻠﻪ ﻣﯽﺷﻮﺩ، ﺩﺍﺩ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺭﺍﻩ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﺑِﻬَﻢ ﻣﯽﺭﯾﺰﺩ، ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﺑﯽﺣﻮﺻﻠﮕﯽﻫﺎﯾﺖ ﺍﺯ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽﺳﺖ، ﺍﺯ ﺳﺮ ﺧﺴﺘﮕﯽ... ﻭ به ﺟﺎﯼ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺍﺧﻢ ﮐﺮﺩﻥ، ﺣﺮﻑﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﺁﺭﺍﻣﺖ ﮐﻨﺪ، ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﭙﺬﯾﺮﺩ ﻭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﺑﺎﺷﺪ... ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺪﯼ ﻫﺎ ﻭ ﺑﯽﺣﻮﺻﻠﮕﯽﻫﺎﯾﺖ، ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻋﺼﺎﺏ ﺧﻮﺭﺩﯼﻫﺎ ﻭ ﻏﺮ ﺯﺩﻥﻫﺎﯾﺖ، ﻭ ﯾﺎﺩﺵ ﻧﺮﻭﺩ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻫﻤﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﻫﺴﺘﯽ، ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﮐﻤﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ...

نوامبر 17, 2017 از
ﺍﮔﻪ ﻗﺒﻼ ﺑﻬﺖ ﻣﯿﮕﻔﺖ :ﻋﺸﻘﻢ , ﻋﻤﺮﻡ , ﻧﻔﺴﻢ ﻭﻟﯽ ﺍﻻﻥ ﻓﻘﻂ ﺷﺪﯼ "ﻋﺰﯾﺰﻡ"... ﺍﮔﻪ ﻗﺒﻼ ﻣﯿﮕﻔﺖ :ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻮﺍﻇﺒﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﮕﻪ "ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ"... اﮔﻪ ﻗﺒﻼ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﻗﺘﺶ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﮕﻪ "ﺍﮔﻪ ﻭﻗﺖ ﮐﻨﻢ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻢ"... ﺍﮔﻪ ﻗﺒﻼ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺣﺮﻓﺶ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺍﻻﻥ ﻫﻨﻮﺯ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﺩﻩ ﻣﯿﮕﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺭﯼ ؟؟ "ﺑﺪﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﻗﺘﺶ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ"... "ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻩ"... داری میشی ﯾﻪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﮐﻢ ﺭﻧﮓ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ "ﻣﺠﺒﻮﺭﻩ ﺗﺤﻤﻠﺖ کنه"... تو دیگه به جایی رسیدی که "بودن" و"نبودنت" هیچ فرقی براش نداره... پس "نبودنت" رو انتخاب کن.. و با پای خودت از زندگیش برو قبل از اینکه خودش بندازتت بیرون اینجوری به "خودت احترام گذاشتی"... ‎‌

نوامبر 16, 2017 از
پائیز جان از کی با برگ هایت بیگانه شدی که این گونه خشکیده اند؟ شنیدم در کوچه باغ های عاشقی راهت را گم کرده ای؛ گمان می کنی در مسیر پرپیچ و خم زندگی تنها مانده ای؟ قهر نکن بیا که من هم با تو همدردم هیچ می دانی از کی صدای گام هایت را در شب های بی کسی نشنیده ام؟ اصلآ می دانی چیست؟ این روزها با تنهائیم بیش از پیش مانوس شده ام... راستی دیروز از باد شنیدم ریشه ات دستخوش خزان شده که این گونه دست از خود کشیده ای، می خواهم برای همیشه رخت سفر ببندم تو هم با من بیا اینجا کسی منتظر ما نمی ماند هیچ از گل های داوودی خبر داری؟ دیروز دیدمش دلتنگ بود دیگر رایحه اش به مشام نمی رسید.. ماهی های حوض خانه بی بی غمباد گرفته اند. چادر نماز مادرم خیلی وقت است که دیگر بوی گلاب نمی دهد و من هم چنان از پشت پنجره بخار گرفته به بوی غریب تو می اندیشم....

نوامبر 16, 2017 از
غزل شماره ۲۳۶ اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید دارم امید بر این اشک چو باران که دگر برق دولت که برفت از نظرم بازآید آن که تاج سر من خاک کف پایش بود از خدا می‌طلبم تا به سرم بازآید خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز شخصم ار بازنیاید خبرم بازآید گر نثار قدم یار گرامی نکنم گوهر جان به چه کار دگرم بازآید کوس نودولتی از بام سعادت بزنم گر ببینم که مه نوسفرم بازآید مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح ور نه گر بشنود آه سحرم بازآید آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ همتی تا به سلامت ز درم بازآید

نوامبر 15, 2017 از
نمی گیرد کسی مثل نفس در سینه جایت را چه باشی چه نباشی دم به دم دارم هوایت را بجای شعر موسیقی ست کار هر شب و روزم در آوردم از آنوقتی که نت های صدایت را که چون آوای حزن آلود یک ساز است،انگاری خدا روز ازل با نی عوض کرده ست نایت را شراب سیب بر لب می گذارم پیک پیک انگار به هنگامی که می بوسم پیاپی گونه هایت را تمام شهر پا در کفش من کردند از وقتی که می بینند دایم در کنارم جای پایت را نمی گویم پس از این از تو چیزی چون رقیبم شد برای هرکسی تعریف کردم ماجرایت را