15 فروردین, 1396 از
سید ابن طاووس صاحب کتاب نحوف میگه رفتم از پله های سرداب سامرا پایین یک لحظه پرده ها از جلوی چشمانم کنار رفت دیدم یک گوشه سرداب عزیز دل فاطمه سجاده شو پهن کرده دستاشو بلند کرده قنوت گرفته زیر لب داره این ذکر زمزمه میکنه:
رَبنا شیعَتُنا مِنی:خدایا شیعیان من از من هستند.
خُلِقو مِن فاضِلِِِِِ طینَتِنا :از زیادی گل من خلق شدند.
واُجِنو بِماء مَحَبَتِنا:و با آب محبت ما دلشون اجینه
میگه دیدم میگه خدایا شیعیان من به اتکاء محبت و دوستی من میرند گناه میکنند،ولی خدا اینا شیعیان من اند اینا تو دلشون مهر مادرم زهراست.صدا زد خدا از حسنات من مهدی بردار از سیئات شییعیانم کم کن.
دل نوشته ای به مولا ، امام زمان (عج)
کاش می دانستم اکنون که واژه های زلال عشق را برایت حک می کنم کجایی؟ در حال عبور از کدامین جاده ی بی انتهای دلتنگی هستی؟
با اینکه هیچ گاه ندیدمت اما غربت نگاهت را می شناسم عطر سبز تنت را که چون نسیم احساس تولدی دوباره را در وجود ناتوانم زنده کرد تا ابد با مشامم اشناست از هرجای این شهر شلوغ که می گذری با صدای قدمهایت و با عطر نفسهایت امید را در دل عاشقان زنده می کنی.
نمی دانم امشب کدامین دستها را خواهی گرفت و نهال آرزوی کدام غریب را به بار خواهی نشاند. به نجوای گریه ی شبانه ی کدام خسته دلی گوش سپرده ای و اشک معصومانه ی کدامین چشمها ترا به سوی خود فرا خوانده است. صدای قرائت قرآن را از کدام دهان شنیده ای و با او همنوا شده ای؟
کاش می دانستم از کدام خیابان می گذری تا مسیر عبورت را با سیل اشکهایم آبیاری کنم.
کاش می دانستم از کدامین کوچه ی بن بست می آیی تا منتظرت بنشینم و به آن سوی کوچه چشم بدوزم تا بیایی.
کاش می توانستم صدای قدمهایت را بشنوم. می دانم آن وقت با هر قدم که نزدیکتر شوی قلبم در سینه ام بیقرارتر می تپد و شاید هم...
شاید اکنون به من نزدیک باشی آن قدر نزدیک که بدانی چه چیزی برایت می نویسم و یا تا من فرسنگ ها فاصله داشته باشی اما می دانم این فاصله ها هرچند هم زیاد باشند نخواهند توانست مانعی شوند تا صدایم را نشنوی و به های های غریبانه ی گلوی بینایم گوش نسپری!
هرشب برایت دعا می کنم منتظر می مانم تا یک شب فضای دلگیر و دلهره آور خوابهایم را با نور چشمانت روشنی بخشی. از هر کوچه ی شهرمان که بگذری صدای غریبانه و محزون کسی ترا می خواند.
کاش شبی از جلوی خانه ی ما عبور کنی آن وقت خواهی شنید مویه های غریبانه ای که ترا می خوانند و ناامید از تازیان روزگار ترا طلب می کنند. بدان که این سوی دیوارهای سنگی و سیمانی همیشه چشمانی هستند که دیده به راهت دوخته اند. تا روزی با سبزی قدمهایت خزان دلهای کبودمان را آزین ببخشی!
غیبت تو، عذاب اخرالزمانی، خداست.
التماس دعا درپناه حق باشید.