15 فروردین, 1396 از
یک بار برایم نوشتی دوستت دارم ...
من هزار بار خواندمش ، هزار بار ضربان قلبم بالا گرفت
هزار بار نفس در سینه ام برید ، هزار بار در وجودم ریشه کرد
انگار که هزار بار شنیده ام
انگار که هزار بار نوشته ای ...
یک بار در آغوشت کشیدم
هزار بار خوابش را دیدم ، هزار بار تب کردم
هزار بار آرام گرفتم
انگار که هزار بار در آغوشم بوده ای ...
تو یک بار دروغ گفتی
من دروغت را هزار بار تکرار کردم ، هزار بار رویا ساختم
هزار بار باور کردم
انگار خانه ام را روی آب ساخته باشم ...
تو یک بار نبودی
من هزار بار دنبالت گشتم ، هزار بار خاموش بودی
هزار بار به در بسته خوردم ، هزار بار دلم گرفت
انگار که تمام هزارانم را باخته باشم ...
و اما یک باره در دلم فرو ریختی
و من که تو را هزار بار زندگی کرده بودم هزار بار مردم ...
تو همیشه همان یک بودی
یک دوستی ، یک تب ، یک رابطه ، یک تجربه
و این من بودم که از یک ، هزار ساخته بودم ...