اسفند 28, 2015 از
به تو من خیره می گردم ؛
به این جنگل …
به این برکه …
به خط نور …
به این دریا …
به رقص آب …
به این افسون بی همتا …
چه باید گفت؟
کمک کن واژه ها را بر زبان آرم ؛
بگویم لحظه ای از تو …
از این زیبائی روشن ،
از این مهتاب …
بریزم با نسیم و گم شوم در شب ؛
بخندم با تو لختی در کنار آب …
زبانم گنگ و ذهنم کور ،
تنم خسته ، دلم رنجور …
تمام واژه ها قامت خمیده ،
ناتوان …
بی نور ….
پر از پیچیده گیست این ذهن ناهموار ؛
سکوت واژه ها درهم تنیده ،
مثل یک آوار …
من از پیچیده گی ها سخت بیزارم ؛
تو با من ساده می گویی و من هم ساده می گویم :
" خـدایــا دوسـتـت دارم "