اسفند 28, 2015 از
مادر بزرگ با چارقدش اشکش را پاک کرد و گفت:
آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه.
اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد.
دلم پر میکشید که حاجی بگه دوست دارم و نگفت
گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود،
زیر چادر چند تا بشکن می زدم.آی می چسبید.
گفت: بچه گی نکردم،جوونی هم نکردم.یهو پیر شدم
به چشمهای تارش نگاه کردمو حسرت ها را ورق زدم
گفتم: مادر جون حالا بشکن بزن،بزار خالی شی
گفت:حالا که دستام دیگه جون ندارن؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند
خنده تلخی کرد و گفت:اینقدر به همه هیس نگید.
بزار حرف بزنن. بزار زندگی کنن.
آره مادر هیس نگو ، آدمیزاد از "هیس " خوشش نمی یاد
1 Liked
 این را می پسندند