تیر 15, 2016 از
<p style="text-align: center;">در یکی از روزها<a href="http://facesky.ir/mariam/"> <strong><span style=" color:rgb(255,153,0);">شیوانا پیر معرفت</span></strong></a> از روستایی می گذشت که به دو کشاورز بر خورد می کند. هر یک از او می خواهند که دعایی برایشان داشته باشد.<span id="more-26413"></span></p>
<p style="text-align: center;">شیوانا رو به کشاورز اول می کند و می گوید : تو خواستار چه هستی ؟</p>
<p style="text-align: center;">کشاورز می گوید : می گوید من مال و منال می خواهم که فقر کمرم را خم کرده است.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://facesky.ir/mariam/"><span style=" color:rgb(255,153,0);"><strong>شیوانا</strong></span> </a>می فرماید برو که هستی شنواست و اگر همین خواسته را از درونت بخواهی به آن می رسی و نیازی به دعای چون منی نداری</p>
<p style="text-align: center;">رو به دهقان دوم می کند که تو چه ؟</p>
<p style="text-align: center;">او می گوید من خواهان تمام لذت دنیایم !</p>
<p style="text-align: center;">شیوانا می گوید : هستی صدای تو را هم شنید .</p>
<p style="text-align: center;">سال ها می گذرد روزی شیوانا با پیروانش از شهری می گذشت که خان آن شهر به استقبال می آید که ای شیوانای بزرگ دعای تو کارساز بود چرا که من امروز خان این دیارم و خدم و حشمی دارم چنین و چنان</p>
<p style="text-align: center;">شیوانا گفت : هستی پیام تو را شنید که هستی شنوا و بیناست</p>
<p style="text-align: center;">خان می گوید : اما آن یکی دهقان چه</p>
<p style="text-align: center;">او در خرابه ای نزدیک قبرستان مست و لایعقل به زندگی در حالت دایم الخمری گرفتار است</p>
<p style="text-align: center;">شیوانا گفت : او تمام لذت های دنیا را می خواست و اکنون صاحب تمام <a href="http://facesky.ir/mariam/"><span style=" color:rgb(255,153,0);"><strong>لذت های بی ارزش</strong></span></a> این دنیاست.</p>
محمد بابا
آدمهای زیادی هستند که بهت بگن تو نمیتونی
و تو دقیقا باید بگویی بشین و تماشا کن
:94: :94: :94: :94: :94: