تیر 14, 2016 از
<p>در دهکده ی محل زندگی شیوانا مردی زندگی می کرد که ثروت زیادی داشت</p>
<p>اما با وجود ثروت زیادش همیشه بر سر خرید کالا با فروشندگان مشکل داشت و اظهار می کرد که پول کافی ندارد</p>
<p>روزی در بازار به خاطر همراه نداشتن پول کافی به مشکل خورده بود</p>
<p>و تا شیوانا را در بازار دید از او درخواست کرد پول مورد نیازش را به او قرض دهد</p>
<p>شیوانا قبول کرد پول را به او بدهد تنها به شرطی که تا پایان همان روز پول را برگرداند</p>
<p>مرد ثروتمند از این شرط شیوانا خیلی ناراحت شد</p>
<p>و پس از اینکه به منزلش رسید سریع پول را برداشت</p>
<p>و با حالتی عصبانی به مدرسه شیوانا رفت و پول را جلوی شیوانا گذاشت</p>
<p>و گفت : همه مردم دهکده از ثروت بی نهایت من خبر دارن</p>
<p>بطوری که می توانم این مدرسه را براحتی بخرم تو چرا اینقدر در گرفتن پولت عجله داشتی</p>
<p>شیوانا نگاهی معنی دار به مرد ثروتمند کرد و گفت :</p>
<p>یک اهریمن ولخرج در وجود تو وجود دارد</p>
<p>و تو از ترس اینکه این اهریمن تو را برای خرید در بازار وسوسه نکند با خودت هیچ وقت پول کافی نداری</p>
<p>این نشان می دهد تو در برابر این اهریمن ولخرج عاجزی</p>
<p>و به همین خاطر با برداشتن پول کم سعی می کنی او را شکست دهی</p>
<p>وقتی تو خودت نمی توانی به این اهریمن اعتماد کنی</p>
<p>چگونه انتظار داری من به تو اعتماد کنم و از هدر رفتن پولم نترسم ؟!!</p>
آرش 1345
:p68: :p62: :p62: :p72: :p72: :p72: :p62: :p62: :p68: