27 فروردین, 1396 از
دل من دیر زمانی است كه می پندارد:
«دوستی» نیز گلی‌ست؛
مثل نیلوفر و ناز،
ساقه‌ی ترد ظریفی دارد.
بی گمان سنگدل است آنكه روا می‌دارد
جانِ این ساقه‌ی نازك را - دانسته- بیازارد!
در زمینی كه ضمیر من و توست،
از نخستین دیدار،
هر سخن، هر رفتار،
دانه هاییست كه می افشانیم.
برگ و باری است كه می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش «مهر» است
گر بدان‌گونه كه بایست به بار آید،
زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید.
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف،
كه تمنای وجودت همه او باشد و بس.
بی‌نیازت سازد، از همه چیز و همه كس.
زندگی، گرمی دل‌های به هم پیوسته‌ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته‌ست.
در ضمیرت اگر این گل ندمیده‌ست هنوز،
عطر جان‌پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو كاشت.
آب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جان
خرج می‌باید كرد.
رنج می‌باید برد.
دوست می‌باید داشت!
با نگاهی كه در آن شوق برآرد فریاد
با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند
دست یك‌دیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را مالامال از یاری، غم‌خواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند:
- شادی روی تو! ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه، عطر افشان،گلباران باد!!!!!!
Posted in: Society
امیرطاها
خیلی قشنگ بود ...20 تی ...!
NASIM
ممنونم