10 آبان, 1396 از
ازآن ترسم که درسودای عشق روزی مرابگذری ودل برکسی بندی که چون باشدکه چمانش نگاهی غرق خون داردنه شوری دردل ونه سینه اش ذوق جنون داردوآنجاست که همه دنیای پوچ است دگرسهنی ندارم دارجهان لحظه ی کوچ استتودرهرنفس ودرهرلحظه من باشه مراازچشمان بدبینان درآغوشت پناهم ده درآغوشی که اعجازاست احساس است دلم بریادآن روزوشب چه بی تاب است که روزی تغدیرم به پیوست درآغوشی که بازغم خزانهاسبزبوگل پوشم درآغوشی که ازاحساس لرزش رویایش مدهوشم آغوشی که زندگی میفتدازدوشم درآغوشی که میگرددهمه دنیافراموشم درآغوشی که جای دادوفریاداست خاموشم درآغوشی که ازگرمای جانسوزتنت سوزم درآغوشی که ازضرب قلبت نغمه هاسازم درآغوش تومیمیرم💕😥
1 Liked
 خوششان آماده از این