11 دی, 1397 از
به ساعت نگاه کردم.
شش و بیست دقیقه صبح بود.
دوباره خوابیدم. بعد پاشدم. به ساعت نگاه کردم.
شش و بیست دقیقه صبح بود.
فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه. حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام.
خوابیدم.
وقتی پاشدم. هوا روشن بود ولی ساعت باز هم شش و بیست دقیقه صبح بود.
سراسیمه پا شدم. باورم نمی شد که ساعت مرده باشد. به این کارها عادت نداشت. من هم توقع نداشتم.
آدم ها هم مثل ساعت ها هستند.
بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت. مرتب، همیشگی.
آنقدر صبور دورت می چرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی.
بودنشان برایت بی اهمیت می شود. همینطور بی ادعا می چرخند. بی آنکه بگویند باطری شان دارد تمام می شود.
بعد یهو روشنی روز خبر می دهد که او دیگر نیست.
قدر این آدم ها را باید بدانیم،
قبل از شش و بیست دقیقه...
💝💝💝
11 Liked
,  و 9 بقیه خوششان آماده از این
reyhan(ناظر ارشد)
سلام وقت بخیر
🎵Sムԋ£ℓ🎵
درود و سپاس از حضور و همراهی دوستان عزیزم ریحان و حمیده گلم🌹💕🌹
ققنوس(راهنمایی سایت)
┄┅┅┄┅✶❤️✶┅┄┅┅┄
amir farzan
سلام صبح بخیر اجی