24 دی, 1396 از
گفتم از نزدیکی دیدار، گفتی: «ساده‌ای ! دورم از دیدار با هر پیش پا افتاده‌ای» کوچکم خواندی، که پیش چشم ظاهربین تو دیگران کوهند و من سنگ کنار جاده‌ای شهر را گشتم که مانند تو را پیدا کنم هیچ‌کس حتی شبیهت نیست، فوق‌العاده‌ای ! با دل آزرده‌ام چیزی نمی‌گویی ولی از دل آزردن که حرفی می‌شود آماده‌ای باز بر دوری صبوری می‌کنم اما مگیر امتحان تازه‌ای از امتحان پس داده‌ای #سجاد_سامانی

23 دی, 1396 از
ای زندگی بردار دست از امتحانم چیزی نه می دانم نه می خواهم بدانم دلسنگ یا دلتنگ! چون کوهی زمینگیر از آسمان دلخوش به یک رنگین کمانم کوتاهی عمر گل از بالا نشینی ست اکنون که می بینند خارم؛ در امانم! دلبسته ی افلاکم و پا بسته ی خاک فواره ای بین زمین و آسمانم! آن روز اگر خود بال خود را می شکستم اکنون نمی گفتم بمانم یا نمانم! قفل قفس باز و قناری ها هراسان دل کندن آسان نیست! آیا می توانم؟! "فاضل نظری"

23 دی, 1396 از
یک روز می‌آیی که من دیگر دچارت نیستم از صبر لبریزم ولی چشم انتظارت نیستم! یک روز می‌آیی که من نه عقل دارم نه جنون نه شک به چیزی نه یقین ، مست و خمارت نیستم! شب‌زنده داری می کنی تا صبح زاری می کنی تو بیقراری می کنی ، من بیقرارت نیستم! پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد گل میدهی ، نو می شوی ، من در بهارت نیستم! زنگارها را شسته‌ام دور از کدورت‌های دور آیینه‌ای رو به توام ، اما کنارت نیستم! دور دلم دیوار نیست ، انکار من دشوار نیست اصلا منی در کار نیست ، امن ام حصارت نیستم! "افشین یداللهی

23 دی, 1396 از
آنقدر ساده ام که گمان می کنم تو هم مانند من به آنچه نشد فکر می کنی! حتی خیال می کنم این من، خود تویی اینجا نشسته ای و به خود فکر می کنی شاید نباید این همه باور کنم ترا شاید که اتفاق نیفتاده ای هنوز شاید تجسم غزلی عاشقانه ای جامانده در خیال من از خواب نیمروز حتی اگر خیال منی دوست دارمت (ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت) تو رفته ای و من به خدا غبطه می خورم از بس که روز و شب به خدا می سپارمت بگذار با خیال تو این روزهای تلخ در استکان لب زده عمر حل شود بگذار کام مرگ هم از شهد این خیال روزی که هم پیاله من شد عسل شود #مجید_آژ

23 دی, 1396 از
آی مردم! با شمایم با شما در حریم عشق یا من یا شما خسته ام کردید با وسواستان با تبسم های بی احساستان بر تنم از زخم، تکراری ترید زخمی از زخم زبان کاری ترید هر کجا گل باز شد، آفت شدید عشق بلبل دفن شد، راحت شدید کوچه های شهرتان دلگیر تر کودکان شوقتان دل پیر تر باغتان جز میوه نارس نداد چشمهای تنگتان نم پس نداد از طراوت، سهمتان کافی نبود از شقایق فهمتان کافی نبود بس که چشمانی دهن بین داشتید هر قفس را بسته می پنداشتید فنجتان دق کرد از بس بال زد بوسه های گرمتان تبخال زد چشمتان از خشکسالی غم نداشت دستتان انگار چیزی کم نداشت تا نَمی بارید، سر برداشتید حرف جنگل شد، تبر برداشتید جنگل از پاییزتان بی برگ شد شاعر تنهایی ام دق مرگ شد طبعتان را آه شاعر ها گرفت حرف هاتان ماند و بوی نا گرفت از مترسک ها کسی حرفی نزد از غم و دلواپسی حرفی نزد یادی از زیبایی گلدان نشد حرفی از حجم پر لیوان نشد هیچکس بغض عروسک را ندید تاول دستان پیچک را ندید خوابتان حجم زمان را میگرفت دیدن گل وقتتان را میگرفت با غم شاعر موافق نیستید عیبتان این است، عاشق نیستید! عاشق بوییدن یک سیب سرخ در رگ گل کشف یک ترکیب سرخ عاشق دنیای پاک کودکی یک عروسک با لباس پولکی عاشق دلتنگی تنگ غروب عاشق لبخند آدمهای خوب عاشق چشمانی از جنس بهار پنجره، جاده، مسافر، انتظار با صدای آب آبی سوختن در بیابان با سرابی سوختن گر گرفتن از غم پروانه ها مردن از دلتنگی گلخانه ها در حقیقت ها تفاهم داشتن عصر آجر، نان گندم داشتن دیدن صد بغض در یک قطره اشک روح اقیانوس را در حجم مشک بغض گل ها را شکستن زندگی ست خواب پل ها را شکستن زندگی است بستر تاریخ، ذهن سنگ هاست آسمان مدیون علم رنگ هاست وصله جوراب، حرفی ساده نیست کفش، خیلی پیش پا افتاده نیست می شود با دست پیچک توبه کرد بر صلیب یک مترسک توبه کرد حرف مرگ رود را باور نکرد بیش از این پل را هوایی تر نکرد اشک شد گلدسته ها را آب داد خلوتی را جرعه ای مهتاب داد با گل آتش اهوراتر شدیم عاشق ناقوس نیلوفر شدیم باز بسم الله الرحمن الرحیم عاشقی هم عاشقی های قدیم! "اصغر معاذی مهربانی"

23 دی, 1396 از
هیچ بیشه ای بی خاطره نیست از هم آغوشی با بادها و هیچ جنگلی عاشق نشده مگر با بوسه های باران تنها منم که زنده مانده ام در هوای تو بی آنکه بپیجد نفس هایت در نفس هایم ... #احمد_شاملو