27 آذر, 1396 از
آب در هاون کوبیدن است اینکه من شعر بنویسم و تو فال قهوه بگیری وقتی؛ آخر همه شعرهای من تو می آیی؛ و ته همه ی فنجان های تو من میروم !!

10 آذر, 1396 از
بعضــی دردها مثــل "چایــی میــمونن با گــذشت "زمان "سـرد" میشن ، ولی "تلخیـش" از بین نمیره...!

10 آذر, 1396 از
اشکال از خود ماست تا با یک نفر اشنا میشویم میشود تمام زندگیمان هنوز چیزی نشده میشود عزیزمان ،عشقمان،زندگیمان انقدر غرق این رابطه به ظاهر عاشقانه میشویم که فکر میکنیم عشق همان میم مالکیتی است که خورده تنگ اِسممان... حواسمان به حریم عاشقیمان نیست... خلوت هایمان را به اشتراک میگذاریم... آغوش وا میکنیم اما نه به روی هم که به روی سلفی های پی در پی... تا کجا؟تا کی؟بس نیست این همه تظاهر به خوب بودن و عاشق بودن؟؟؟بس نیست این ژست های روشنفکری؟ عاشق اگر شدید جای سلفی های بی درو پیکر خنده های دونفره تان را قاب بگیرید... بخندید، ببوسید هم را...گور پدر تمام نگاه های خیره... گور پدر حرف مردم... دست معشوقتان را بگیرید ببرید دنج ترین گوشه شهر عشق قابل اشتراک نیست ناب بگذاریدش....

11 آذر, 1396 از
اینکه به کسی سَر نزنی دوتا دلیل داره یکی .. واقعا فراموشش کردی طرفو البته یادته وانمود میکنی که فراموش کردی و‌وقتی کارت میوفته میری سراغش. دومیشم اینکه دیگه از همه خسته شدی، و همه برات بی اهمیت شدن و مهم نیستن برات و واقعا حوصله حرف زدن با کسیو نداری و همینطوری تو صفحه های مجازی میگردی!

17 آذر, 1396 از
ﻏﻨﭽﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭﻟﯽ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮔﺮﯾﺴﺖ غنچه ﺁﻧﺮﻭﺯ ﻧﺪﺍنست ﺍﯾﻦ ﮔﺮﯾﻪ ﺯ ﭼﯿﺴﺖ ! ﺑﺎﻍ ﭘﺮ ﮔﻞ ﺷﺪ ﻭ ﻫﺮ ﻏﻨﭽﻪ ﺑﻪ ﮔﻞ ﺷﺪ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﮔﺮﯾﻪ ﯼ ﺑﺎﻍ ﻓﺰﻭﻥ ﺗﺮ ﺷﺪ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺍﺑﺮ ﮔﺮﯾﺴﺖ ﺑﺎﻏﺒﺎﻥ ﺁﻣﺪ ﻭ ﯾﮏ ﯾﮏ ﻫﻤﻪ ﮔﻞ ﻫﺎ ﺭﺍ ﭼﯿﺪ ﺑﺎﻍ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮔﻞ ﺧﺎﻟﯿﺴﺖ ﺑﺎﻍ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ ﺳﻮﺩﯼ ﺑﺮﯼ ﺍﺯ ﭼﯿﺪﻥ ﮔﻞ ؟ ﮔﻔﺖ : ﭘﮋﻣﺮﺩﮔﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ ﻧﮕﺮﯾﺴﺖ ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻫﺮ ﺷﺎﺧﻪ ﻧﭽﯿﻨﻢ ﮔﻞ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺑﻪ ﮔﻠﺰﺍﺭ ﻭ ﭼﻪ ﮔﻠﺪﺍﻥ ، ﺩﮔﺮ ﻋﻤﺮﺵ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﻤﻪ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﺑﻪ ﻣﺮﮔﻨﺪ ، ﭼﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﭼﻪ ﮔﯿﺎﻩ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﺗﺎ ﺑﺎﻗﯿﺴﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﯼ ﺑﺎﻍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺖ ﻏﻨﭽﻪ ﮔﺮ ﮔﻞ ﺑﺸﻮﺩ ، ﻫﺴﺘﯽ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺮﺩﺩ ﻧﯿﺴﺖ ﺭﺳﻢ ﺗﻘﺪﯾﺮ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﭼﻨﯿﻦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﻣﯿﺮﻭﺩ ﻋﻤﺮ ﻭﻟﯽ ﺧﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﻟﺐ ﺑﺎﯾﺪ ﺯیست