28 خرداد, 1396 از
در این تصویر:
اضافه شده:
28 خرداد, 1396
سایز فایل:
157.24 kb
کیفیت:
1264×1280
نظرات:
3
{total} بازدید:
2
❤️🌹❤️ گویند : دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیرمرد شادمان گوشه های دامن را گره زده و میرفت و در راه با پرودرگار خود سخن میگفت : ای گشاینده گره های ناگشوده ، گره از گره های زندگی ما بگشای . . . در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت. او با ناراحتی گفت : من تو را کی گفتم ای یار عزیز کاین گره بگشای و گندم را بریز؟ آن گره را چون نیارستی گشود این گره بگشودنت دیگر چه بود؟ و نشست تا گندمها را از زمین جمع کند که در کمال ناباوری دید ، دانه های گندم بر روی ظرفی از طلا ریخته است! ندا آمد که : تو مبین اندر درختی یا به چاه تو مرا بین که منم مفتاح راه . . . مفتاح راه ، همراه لحظه لحظه هایتان باد
امیر طاها
ای جان لپارو نیگاه ... ببخش دا خواهر من لپ جیگل ک ببینم دیگه هوش از سرم میپره ... منو اینو گازید ...وووووووووووووی همچین بگازم ک موتور گازیم نگازیده ... خخخخخخ ...همچنین گلم ...نمایش بیشتر
محیا(ناظر)
نوش جونت داداش خخخخخخخخخخخ مرسی آمین همچنین برای شمااااااا