4 تیر, 1396 از
در این تصویر:
اضافه شده:
4 تیر, 1396
سایز فایل:
61.83 kb
کیفیت:
595×446
نظرات:
4
{total} بازدید:
1
شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم ... اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم ... گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی ... نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی ... یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود ... و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه ... و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت ... ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته... و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود... ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود... نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش... افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش... اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم... بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند ... شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد... چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را... بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده ... و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من... بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من ... به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و ... به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم... و او هرلحظه سر را رو به بالاها ... شکر می کرد ، پس از چندی... هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت... و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت... به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد...؟ در این صحرا که آبی نیست ... به جانم ، هیچ تابی نیست ... اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من... برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست... واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما... نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و ... من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم... دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ... نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ... و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت... که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد... دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه... مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت ... نشست و سینه را با سنگ خارایی ... زهم بشکافت ، زهم بشکافت... اما آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد ... زمین و آسمان را پشت و رو می کرد ... و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد... نمی دانم چه می گویم به جای آب ، خونش را ... به من می داد و بر لب های او فریاد ... بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی ... دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل... و من ماندم نشان عشق و شیدایی... و با این رنگ و زیبایی... و نام من شقایق شد... گل همیشه عاشق شد...!