16 آبان, 1396 از
در این تصویر:
اضافه شد:
16 آبان, 1396
سایز فایل:
46.11 kb
کیفیت:
500×500
نظرات:
4
بازدید ها:
1
واقعا این شعر زیباست .....
کودکی در گوشه ای کز کرده بود ..
آتشی روشن ز کاغذ کرده بود ..
سوز سرما بود و کودک بی لباس ..
صورتش سرخ و نگاهش آس و پاس ..
صد تَرَک در دستهای کوچکش ..
خط پیری بر جبینِ کودکش ..
ضَجّه می زد ناله را در خویشتن ..
دردِ یک صد ساله را در خویشتن ..
ابر می بارید و سرما بس عجیب ..
باد هم شلاق می زد نانجیب ..
رهگذرها جملگی در کارِ خویش ..
یک به یک گمگشته در افکار خویش ..
زین میان یک تَن به کودک خیره بود ..
غصه ی کودک به جانش چیره بود ..
اشک در چشمان مستش حلقه بست ..
بر سر کودک کشید از مهر دست ..
مثل یک مجنون لباسش را درید ..
اشک ریزان بر تن کودک کشید ..
کودک بی چاره با یک آه سرد ..
با صدایی زخمی از چنگال درد ..
دیده بالا برد و با آن مرد گفت ..
از خدا کُت خواستم او هم شنفت ..
با خدا فامیل نزدیکید نیست ؟..
از کنار او مرا دیدید نیست ؟..
گفت آری بنده ی اویم رفیق ..
گر چه طاعت را از او کردم دریغ ..
خنده بر لبهای کودک نقش بست ..
داد بر آن مرد اشک آلود دست ..
گفت می دانستم از انجام کار ..
نسبتی دارید با پروردگار.
(ناظرارشد)
عالی
امیر طاها
لایک ...!
REZA
بسیااااار عااااااالی