28 فروردین, 1396 از
در این تصویر:
اضافه شده:
28 فروردین, 1396
سایز فایل:
35.7 kb
کیفیت:
500×621
{total} بازدید:
1
#من_آدم_درون_آیینه_را #دوست_نداشتم... دست خودم نبود راضی نبودم از نوع نگاهش، کارهایی کرده بود که بخشودنی نبود! مینشستم روبرویش، حرف میزدیم، دردِ دل میکردیم با هم، ولی آخرش هر دو بلند میشدیم و میرفتیم پی کارمان. این بهترین حالتش بود! خیلی روزها ساعت ها زل میزدیم بهم، بدون کلمه ای گفتگو، خنده ای بر لب، یا که دلیلی بر رفتن... #آدم_درون_آیینه_را #دوست_نداشتم… خیلی شکسته بود، کم حرف، از خودش هم بریده بود نمیدانستم، یعنی مهم نبود برایم که او تمامِ بود و نبودم بود! آیینه را که فروختم، دلم برای نگاهش تنگ شد، برای کم حرفی اش، به بی حوصلگی اش هم عادت کرده بودم! دلم تنگ شد برایش... آخر، #من_آدم_درون_آیینه_را #دوست_نداشتم… ولی او، تمامِ بود و نبودم بود