2 اردیبهشت, 1396 از
در این تصویر:
اضافه شده:
2 اردیبهشت, 1396
سایز فایل:
85.35 kb
کیفیت:
400×400
نظرات:
7
{total} بازدید:
3
جلوی آیینه موهایم را شانه کنم... روسری آبی ام را بپوشم و‌آرام آرام بروم توی آشپزخانه نگاهت کنم و بگویم دیدی گفتم میان... لبخند بزنی... بگویی:چقدر قشنگ شدی یاد وقتهایی بیفتم که جوان بودم... ناراحت شوم که پیر شدم...زشت شدم و تو باز بگویی با موهای سفید بیشتر دوستت دارم و من مثل بیست سالگی ذوق کنم... بروم سر بزنم به قیمه ای که برای بچه ها پخته ام بعد تو از نوه ی آخرمان بگویی... بگویی:این فسقلی عجیب شبیه تو شده من برایت چای بریزم... بچه هایمان بیایند... مدام بگویم: قند نخور آقا! چایی داغ نخور...بذار سردشه تو لبخند بزنی... من مثل چهل سال پیش شوم و جلوی بچه هایمان سر بگذارم روی شانه هایت... نوه هایمان را بغل کنیم دخترهایمان سالاد درست کنند و غذا بیاورند... پسرها سفره بیاورند و بشقاب بچینند... پسر اولمان بگوید: هیچی دستپخت تو نمیشه مامان:) عروسمان خودش را برایش لوس کند و بگوید:پس من چی؟؟؟؟ پسرمان نازش را بکشد ما از حال خوبشان ذوق کنیم... زیر گوشت بگویم:مرد زندگی بودن را از خودت یاد گرفته... باز هم نگاه مهربانت... باز هم درد زانوهایم یادم برود... بچه ها بروند خانه هایشان و من از خوشحالی ده بار بمیرم که چهل سال است تو را دارم... راستش را بخواهی من پیرزنی را که با تو زندگی می کند دوست تردارم تا دخترجوانی که بی تو پیر نمی شود... اگر نمی خواهی برگردی لا اقل یک روسری آبی برایم بخر که وقتی چهل سال دیگر جلوی آینه ایستادم و روسری آبی را سرم کردم به خودم و موهای سفیدم لبخند بزنم... و یادم برود... مردی که در پذیرایی منتظرم نشسته است تو نیستی...
امیرطاها
خخخخخخخخخ ...عالی بود ...لایک داری شونصدتا ...!
💎♣️ ℳムみSム
لطف داری شومااااااااااااااااااااااا
مهدی
لایک
همیشه بهار(نا
عااااالی
💎♣️ ℳムみSム
مرسی دوستای خوبم