Drag to reposition your photo
لغو
ذخیره

امیر طاها

مرد. متولد مرداد 26. ازدواج کرده.
از on 27 آبان, 1396
تو را باید کمی بیشتر دوست داشت کمی بیشتر از یک همراه کمی بیشتر از یک همسفر کمی بیشتر از یک آشنای ناشناس! تو را باید... اندازه تمام دلشوره هایت اندازه اعتماد کردنت تو را باید با تمام حرف هایی که در چشمانت موج میزند با تمام رازهایی که در سینه داری دوست داشت تو را باید همانند یک هوای ابری یک شب بارانی یک آهنگ قدیمی یک شعر تمام نشدنی همانند یک ملو درامِ کلاسیکِ عاشقانه ی فرانسوی همانند یک آواره ی عاشق دوست داشت! تو را باید هنگامی که موهایت را تاب میدهی هنگامی که پشت پنجره ی اتاقِ خاط...
33 views 3 likes
از on 27 آبان, 1396
خانه های قدیمی را دوست دارم چونکه... چایی همیشه دم بود روی سماور توی قوری. در خانه همیشه باز بود مهمانی ها دلیل و برهان نمی خواست. غذاها ساده و خانگی بود بویش نیازی به هود نداشت عطرش تا هفت خانه می رفت کسی نان خشکه نداشت نان برکت سفره بود. مهمانِ ناخوانده، آب خورشت را زیاد می کرد بوی شب بو ها و خاک نم خورده حیاط غوغا میکرد خبری از پرده های ضخیم و مجلسی نبود، نور خورشید سهمی از خانه های قدیم بود! دلخوری ها مشاوره نمی خواست دوستی ها حساب و کتاب نداشت سلام ها اینقدر معنا نداشت!...
22 views 2 likes
از on 27 آبان, 1396
دلم میخواهد یک نفر بیاید و از این خواب آشفته وار بیدارم کند دست بکشد بر سرم و خوب هوشیارم کند دلم میخواهد یک نفر با کوله ای از خبرهای خوش لبخندهای زیبا چشم های خندان و نگاه های پرشوروهیجان بیاید یک نفر که زخم دلها را تیمار کند پرستار شود و بر بالین تب دار شهر شب را تاصبح سحر کند دلم میخواهد کسی فریاد بزند و بگوید «کات» تمام شد_ آفرین، این سکانس هم، خوب اجرا شد دلم میخواهد «سوز و اشک و داغ وغصه» از واژه های فارسی محو شود همه قلبها بی درد، خوشحال و سرمست شوند دلم میخواهد زلزله...
20 views 2 likes
از on 27 آبان, 1396
ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭﮎ ﺷﺪﻥ ﺩﻟﻨﺸﯿﻦ ﺍﺳﺖ... ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻭﺳﺘﯽ، ﻫﻤﺪﻣﯽ، ﻫﻤﺮﺍﻫﯽ ﺑﺎﺷﺪ، ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ، ﻭ ﺑﺪﺍﻧﺪ که ﺗﻮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺻﺒﻮﺭﯼ، ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﯽﺣﻮﺻﻠﻪ ﻣﯽﺷﻮﺩ، ﺩﺍﺩ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺭﺍﻩ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﺑِﻬَﻢ ﻣﯽﺭﯾﺰﺩ، ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﺑﯽﺣﻮﺻﻠﮕﯽﻫﺎﯾﺖ ﺍﺯ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽﺳﺖ، ﺍﺯ ﺳﺮ ﺧﺴﺘﮕﯽ... ﻭ به ﺟﺎﯼ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺍﺧﻢ ﮐﺮﺩﻥ، ﺣﺮﻑﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﺁﺭﺍﻣﺖ ﮐﻨﺪ، ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﭙﺬﯾﺮﺩ ﻭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﺑﺎﺷﺪ... ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺪﯼ ﻫﺎ ﻭ ﺑﯽﺣﻮﺻﻠﮕﯽﻫﺎﯾﺖ، ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻋﺼﺎﺏ ﺧﻮﺭﺩﯼﻫﺎ ﻭ ﻏﺮ ﺯﺩﻥﻫﺎﯾﺖ، ﻭ ﯾﺎﺩﺵ ﻧﺮﻭﺩ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻫﻤﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﻫ...
68 views 2 likes
از on 26 آبان, 1396
ﺍﮔﻪ ﻗﺒﻼ ﺑﻬﺖ ﻣﯿﮕﻔﺖ :ﻋﺸﻘﻢ , ﻋﻤﺮﻡ , ﻧﻔﺴﻢ ﻭﻟﯽ ﺍﻻﻥ ﻓﻘﻂ ﺷﺪﯼ "ﻋﺰﯾﺰﻡ"... ﺍﮔﻪ ﻗﺒﻼ ﻣﯿﮕﻔﺖ :ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻮﺍﻇﺒﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﮕﻪ "ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ"... اﮔﻪ ﻗﺒﻼ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﻗﺘﺶ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﮕﻪ "ﺍﮔﻪ ﻭﻗﺖ ﮐﻨﻢ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻢ"... ﺍﮔﻪ ﻗﺒﻼ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺣﺮﻓﺶ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺍﻻﻥ ﻫﻨﻮﺯ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﺩﻩ ﻣﯿﮕﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺭﯼ ؟؟ "ﺑﺪﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﻗﺘﺶ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ"... "ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻩ"... داری میشی ﯾﻪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﮐﻢ ﺭﻧﮓ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ "ﻣﺠﺒﻮﺭﻩ ﺗﺤﻤﻠﺖ کنه"... تو دیگه به جایی رسیدی که "بودن" و"نبودنت" هیچ فرقی براش ندا...
28 views 3 likes
از on 25 آبان, 1396
پائیز جان از کی با برگ هایت بیگانه شدی که این گونه خشکیده اند؟ شنیدم در کوچه باغ های عاشقی راهت را گم کرده ای؛ گمان می کنی در مسیر پرپیچ و خم زندگی تنها مانده ای؟ قهر نکن بیا که من هم با تو همدردم هیچ می دانی از کی صدای گام هایت را در شب های بی کسی نشنیده ام؟ اصلآ می دانی چیست؟ این روزها با تنهائیم بیش از پیش مانوس شده ام... راستی دیروز از باد شنیدم ریشه ات دستخوش خزان شده که این گونه دست از خود کشیده ای، می خواهم برای همیشه رخت سفر ببندم تو هم با من بیا اینجا کسی منتظر ما نمی مان...
20 views 1 like
از on 24 آبان, 1396
نمی گیرد کسی مثل نفس در سینه جایت را چه باشی چه نباشی دم به دم دارم هوایت را بجای شعر موسیقی ست کار هر شب و روزم در آوردم از آنوقتی که نت های صدایت را که چون آوای حزن آلود یک ساز است،انگاری خدا روز ازل با نی عوض کرده ست نایت را شراب سیب بر لب می گذارم پیک پیک انگار به هنگامی که می بوسم پیاپی گونه هایت را تمام شهر پا در کفش من کردند از وقتی که می بینند دایم در کنارم جای پایت را نمی گویم پس از این از تو چیزی چون رقیبم شد برای هرکسی تعریف کردم ماجرایت را
24 views 3 likes
از on 24 آبان, 1396
نگاهت که می کنم چیزی مرا از " نداشـتـن " ها جدا می کند با تـــو که می خـندم قفل های این روزها باز می شوند در تـــو كه می میرم جاودانگی ، ترانه ی مرغان خوشخوان روزگارم می شود چه خوش اتفاقی ست بــا تـــو بــودن عاشقانه که صدایم می کنی نامم دل انگیــزترین آوای دنیــا را به خود می گیرد
22 views 2 likes
از on 24 آبان, 1396
قلبم بی تابانه بهانه ی کسی را میکند که بار سفر بسته و رفته است. رفته و چقدر زود از یاد برده که نگاهی بی صبرانه منتظر نگاه های اوست که چقدر آغوشی تشنه ی بغل های اوست و این قلب دیوانه ی من باید رنج بکشد و صبوری کند. تا از یاد ببرد صاحبش را. تا عشقی که سراسر وجودش را به لرزه می انداخت را فراموش کند. و فراموش کند که روزی کسی بود که برایش زندگی بود.
34 views 2 likes
از on 24 آبان, 1396
در این دنیا همه چیز دست خود آدم است حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس .. آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جا به جا کند می تواند آب ها را بخشکاند می تواند چرخ و فلک را به هم بریزد آدمیزاد حکایتی است می تواند همه جور حکایتی باشد حکایت شیرین حکایت تلخ حکایت زشت ... و حکایت پهلوانی ...
21 views 3 likes
از on 24 آبان, 1396
در انتهای همین بی انتهایی هر دو گم گشتیم تو در غرورت و من در حسرت دلی خونین بردی و یادی بیرنگ جاگذاشتی دل دل نکن مشغول دلی جدید باش که خاطراتت را ورق ورق غبار نشسته در لایه لایه ی رمان های خیانت وای چه درد شیرینیست وقتی راه های نیامدنت را هر شب با چشمانم آب و جارو می کنم شاید باز فردا و فردا ... نه نه هرگز برنکرد اینجا سرزمین سوختگانست و دستت که جنوبی ترین قطب دنیاست حتی قطره نمی بر آتش دیارِ من نخواهید پاشید تمام داغی نافرجام ترین عشق ها بر لبانم نشسته بگذار ببوسمت...
21 views 3 likes
از on 24 آبان, 1396
هنوز پلکهایش را نبسته بود، آرام و بی صدا داشت خود را به دست خواب می سپرد! که زمین دلش گرفت،به خود لرزید لرزید و خراب کرد! تمام رویاهایش را حالا اوست با شانه ایی لرزان و چشمی پر از اشک و داغی بی انتها ودلتنگیهایش دلواپسیهایش امیدش وعشقش که زیر هزاران هزار آوار جامانده چه پاییز سردی! پر از بی مهری و چگونه این شبهای سردش دور از عزیزانش بخیر شود
19 views 2 likes