13 بهمن, 1396 از
باید کسی باشد... کسی که حروف ریزش کرده در اعماق وجودت را برایش بخوانی. کسی که قطره های آب خشکیده ی درون مردمک چشمانت پیش اون جان بگیرند و سرایز شوند. آدمی که خط صاف قرمز روی صورتت را تبدیل کند به منحنی پر از اصوات شادی. با هم قدم بردارید و فتح کنید زیباترین حس جهان را... در روزهای طاقت فرسا دلت گرم باشد به حضورش...به کوه بودنش. آدمی که خانه ای بسازد در قلبتان که هیچ وقت آوار نشود در دل و گرد و غبارش بغض نشود در گلو. دستانش بوی آرامش بدهد و مهربانی را در دل معنا کند. چشمانش به قدری زلال باشد که بتوانی خود واقعی ات را درونش ببینی بدون هیچ نقابی. عشق...دوست... هر کلمه ای که هست باشد و بماند برای همیشه...۰

7 بهمن, 1396 از
همبازیه کودکی هایم بیا چشمهایمان راببندیم و برویم به روزهای سقف های کاه گلی من از اسارت این سنگهای بی احساس می ترسم ... دست مرا بگیر و ببر به روزهای چکمه های پلاستیکی همان هایی که شیرینی پوشیدنشان را هیچ جای دنیا نخواهم یافت....... دلم برای لالایی بی بی بی تاب بی تاب است برای کرسی گرمش از سردیه این چهار دیواری های اجباری بیزارم........ بیا برویم تو تفنگ هایت را بردار من عروسک هایم را تو برو به جنگ سختی ها من هم موهای عروسک هایم را یک دل سیر می بافم ......... از جنگ که برگشتی عروسک هایم را که خواب کردم لباسهایت را می شویم پوتین های پلاستیکی ات را واکس می زنم عصر که شد می نشینیم لب حوض توحافظ بخوان من هم چای می ریزم وهی عاشقترت می شوم یادم باشد تو عاشق بودی و حسود یادم باشد نامه هایت را زیر گلدان شمعدانی می گذاشتی یادم باشد تو هم یادت باشد....... قول می دهم انجا که رفتیم دیگر کفش های مادرم را پا نکنم تو هم قول بده هی نگویی پس کی بزرگ می شویم ..... راستی ما کی بزرگ شدیم کی از یاد عروسک هایمان رفتیم کی لبخند هایمان گناه شد کی دستهایمان نامحرم کی نگاه هایمان هرزه شد من که باتو تا اخر دنیا امده بودم .......... با کفش هایی که هیچ وقت اندازه ام نبود ..............

21 دی, 1396 از
تنــهــام میدونی یعنی چی؟ یعنـی حـس کنـی دارن تحملت میکنـن یعنـی از دلتنـگی گریت بگـیره ولـی غـرورت نـزاره گریـه کنی یعنی بخندی نـزاری اشکـاتو ببیـنن یعنـی بعـد از اون دیگـه عاشق نشـی یعنی کسـی نیسـت تـورو واسـه خـودت بخــوادیعنی از شدت گریه چشات درد بگیره ولـی همه فکـر کـنن به خاطـره گوشیــه سخـتـه کسـی بـه فکـرت نباشـه خـودت بـاشـی و خـودت خـودت اشکـاتـو پاک کنی خـودت خودتو بغـل کـنی بگـی من پیشـتم نتـرس😔

17 دی, 1396 از
من تو را "فقط" دوست دارم؛ در حدی که یک کلام بگویم: «نبودی نگرانت شدم» عاشقت نیستم که الکی شلوغش کنم، یا سرت داد بزنم: «کجا بودی؟ با که بودی؟ پس چرا خبری ندادی؟» من تو را "فقط" دوست دارم؛ در حدی که اگر دلت گرفته بود و حرف داشتی، بتوانم کنارت بنشینم، و ساعت ها فقط گوش کنم. عاشقت نیستم که مثلا بگویم: «ول کن این حرف ها را.. درست می‌شود..» . من تو را "فقط" دوست دارم؛ در حدی که اگر خواستی بروی، فقط بگویم «مراقب خودت باش» عاشقت نیستم که به پایت بیفتم و بگویم «نرو» من تو را، "فقط و فقط" دوست دارم؛ در حدی که این دوست داشتن، دوست داشتن بماند. چون اگر عشق شود خرابش می‌کنیم. آدم ها عشق را خراب می‌کنند. تو بیا همین دوست داشتن را خوب اجرا شود

24 آذر, 1396 از
آخرین جمعه‌ی پاییز است. بیچاره پاییز... برگ ریزان هم کرد و کسی دردش را نفهمید... من مانده ام اینهمه اشک برای چیست؟! راستی کسی نمی داند پاییز عاشق کیست؟! پاییز بی دل این روزهای آخر را به سختی میگذراند. فکر کنم دیوانه شده، خودش را باخته وگرنه پاییز و اینهمه سرما... پاییز و اینهمه برف.. پاییز و اینهمه زمستان... پاییز آخرین دقایق حضورش را با دوستی و محبت و شمع و انار و شیرینی، هندوانه، کنارمان می ماند و درگرمترین لحظات باهم بودنها به نرمی جای خود را به زمستان خواهد داد. آن یــــــک دقیقه هم از آن شما ، پاییز رفتنی باید برود. فقط یک حرف... اگر کسی معشوقه پاییز را میشناسد خبر دیوانگیش را به گوشش برساند این آخرین روزهای پاییزی... امیدوارم آخرین جمعه‌ی پاییز 96 بهترین جمعه‌ی زندگیتون باشه.

20 آذر, 1396 از
به او بگویید دوستش دارم به او که تمام ناتمام من است به او که بهترین دلیل بودن من است به او که عشق ابدی من است به او که صاحب همیشگی قلب من است به او بگویید دوستش دارم هر چند که او با من نیست کنارم نیست دستانش در دستانم نیست اما همچنان ملکه ذهن من است خاطراتش تیتر اول شبهای تنهایی من است به او بگویید دوستش دارم هر چند که دیگر ندارمش اما گرمی نفس هایش راحس میکنم با عطر موهایش نفس می کشم قلبم به یاد او می تپد و فقط خود اوست که تا جان در بدن دارم در قلب من در عضو عضو وجودم جا دارد به او بگویید دوستش دارم به او که بگویید اینجا کسی برای دلتنگی هایش تا صبح بیدار است به او که مرا لایق دوست داشتن ندانست به او که مرا عاجز از درک عشق نامید به او بگویید دوستش دارم همین قدر ساده همین قدر عاشقانه دوستت دارم

29 آبان, 1396 از
میخواهم برایت از بغضی بنویسم که مدتهاست در گلویم مانده و جرئت شکستن ندارد ، از قلبی که که بی وقفه برایت می تپد و از ذهنی که نمی دانم چگونه رامش کنم که به تو نیندیشد... مینویسم تا آرام شوم اما هر لحظه آتشی از درونم شعله می کشد انگار داغی تازه و سیری ناپذیر است. دیگر تصورش را هم نکن که بدون تو تاب بیاورم چرا که تمام خیالم را پر کرده ای و از جام وجودم سرریز شده ای... دیگر بیش از این مرا در این گرداب جدایی تنها مگذار باور کن خسته شدم از تو برایم چه مانده جز گریه و دلواپسی و هر لحظه تنگ آمدن نفسی که به شماره افتاده؟ از من بعد از تو چه مانده جز جنازه ای در زیر خاکستر تردید ها و نخواستن ها و پس زدن هایی که هیچ وقت باورم نشد؟ دلم میخواهد برای یکبار هم شده ببینمت و همه ی وجودم را که به یغما بردی را پس بگیرم، شاید این دل ماتم زده به قدر پلک برهم زدنی آرام و قرار گیرد شاید از ترحم دل سنگت امید بستاند ، شاید از خیر این تابلو نقاشی ناشیانه بگذرد شاید خاکستر این عشق سوخته خاموش شود

8 آبان, 1396 از
چقـدر دوست دارم دوست داشتنت را ... !! دوست داشتـن تـــویی کـه ممنـوع ترینی برای مــــن چقـدر دلم هوایت را دارد ... !! هوای تــــــویی که حق نفس کشیـدن در هوایت را نـدارم چقـدر آرامش میدهی به مـن !! تـــــویی کـه حق آرامش گرفتـن از وجودت را ندارم چقـدر زیبا نوازش میکنی روحـم را !! تـویی کـه حق نوازش روحت را ندارم چقـدر خوب است بـودنت !! تــــویی کـه حق با تـــــو بودن را ندارم