index

رمان

27 دنبال کننده ها سرگرمی و طنز
کد امنیتی
بارگزاری دوباره تصویر
کد امنیتی بالا را وارد کن
رمان
به اشتراک گذاشته تصویر جدید
#۲۰۴
اصلا منصفانه نبود!
ترجیح میدادم خودم ظرفا رو بشورم تا این که بخوام اون کار و انجام بدم، تازه بازم حرف اون پیش می‌ رفت، مگه اون برده که اصلا تعیین و تکلیفم می‌کنه!
قیافه حق به جانبی به خودم گرفتم...نمایش بیشتر
5 Liked
,  و 3 بقیه خوششان آماده از این
ĦѦღi∂ɛн(مدیر ارشد)
شاهین ببینتت غش میکنه
💕bano-iran💕
▇█▓▒░💕🌹عالی...!!!لایڪ🌹💕░▓█▇
رمان
به اشتراک گذاشته تصویر جدید
#۲۰۶
از نزدیک چهرش زیباتر هم به نظر میومد، دستم رو فشرد و گفت:
- خیلی خوش‌اومدی قربونت برم، خوشحالمون کردی
- ممنون، خوش بخت باشین الهی
از همون ابتدای مجلس نذاشتن که عروس و داماد بشینن و با درخواست پی ...نمایش بیشتر
2 Liked
و  خوشش آمده
💕bano-iran💕
▇█▓▒░💕🌹عالی...!!!لایڪ🌹💕░▓█▇
رمان
به اشتراک گذاشته تصویر جدید
#۲۰۵
شاهین بعد از ده دقیقه رسید و منم با پوشیدن مانتو و شالم از زیبا خانوم تشکر کردم و رفتم دم در، به محض باز کردن در با شاهین چشم تو چشم شدم.
با دیدنم خشکش زد، چند ثانیه بی هیچ حرکتی محو صورتم شده ب...نمایش بیشتر
2 Liked
و  خوشش آمده
💕bano-iran💕
▇█▓▒░💕🌹عالی...!!!لایڪ🌹💕░▓█▇
رمان
به اشتراک گذاشته تصویر جدید
#۲۰۳
حدود بیست دقیقه بعد همه موادها رو خرد کرده و آماده کرده بودیم مونده بود ریختنشون روی نون پیتزا، سه تا پیتزا می‌خواستیم درست کنیم که قرار شد یکیش رو من درست کنم.
با سر به سر گذاشتن‌های عجیب شاهین...نمایش بیشتر
4 Liked
,  و 2 بقیه خوششان آماده از این
ĦѦღi∂ɛн(مدیر ارشد)
جووووووووووووووووووون مسابقه پیتزا
💕bano-iran💕
▇█▓▒░💕🌹عالی...!!!لایڪ🌹💕░▓█▇وااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااااای عاشق پیتزام
رمان
به اشتراک گذاشته تصویر جدید
#۲۰۲
چاره‌ای نبود، اول و آخر دوستاش می‌فهمیدن، سامان که می‌دونست با
فهمیدن اون چند نفر هم فکر نکنم مشکلی برام پیش بیاد.
هرچند اگه کلا کسی نمی‌فهمید خیلی بهتر بود!
جلوی سوپر مارکتی سر خیابون ماشین رو ن...نمایش بیشتر
1 Liked
 خوششان آماده از این
ĦѦღi∂ɛн(مدیر ارشد)
اووووووووووووووووووووووووووووو ووووووووووم مو هم موخوام
رمان
به اشتراک گذاشته تصویر جدید
#۲۰۱
پیراهن رو درآوردم و مانتو شلوارم رو پوشیدم.
از اتاق پرو خارج شدم که دیدم شاهین داره پول پیراهن رو حساب می‌کنه.
پسر پیراهن رو گرفت و داخل جعبش گذاشت.
از مغازه خارج شدیم و به قسمت لباس‌های مردونه...نمایش بیشتر
1 Liked
 خوششان آماده از این
ĦѦღi∂ɛн(مدیر ارشد)
پعععععععععععععععععععععععع
رمان
به اشتراک گذاشته تصویر جدید
#۲۰۰
سنگینی نگاهش داشت نفسم رو بند میورد، سابقه نداشت اینقدر براش حاضر جوابی کنم!
همین هم باعث استرسم شده بود، چون نمی‌دونستم که ممکن چه واکنشی نشون بده، با شنیدن صداش به خودم اومدم.
- زمان قاجار نیس...نمایش بیشتر
ĦѦღi∂ɛн(مدیر ارشد)
چخبر بوده هووووووووووووم
رمان
به اشتراک گذاشته تصویر جدید
۱۹۹
شب خوبی رو کنار نهال و خانوادش گذروندیم، هرچند که شاهین مثل یه تکه چوب خشک کنار هربازی‌ای که سوار می‌شدیم می‌ایستاد و سوار نمی‌شد.
خب به شخصیتش هم نمی‌خورد که بخواد سوار سورتمه، قطار وحشت، کشتی ص...نمایش بیشتر
ĦѦღi∂ɛн(مدیر ارشد)
اوووووووووووووووووووو چه خطرناک شد شاهین
رمان
به اشتراک گذاشته تصویر جدید
#۱۹۸
به خاطر شیطنت هایی که کرده بودم؛ هیجان زیادی داشتم.
هیچ وقت فکرش رو هم نمی‌کردم که با شاهین این‌طوری شوخی کنم!
نهال لبخند دندون نمایی بهم زد، انگاری دیده بود که چیکار کردم.
هم قدم باهم دیگه راه ا...نمایش بیشتر
3 Liked
,  و 1 نفر دیگر خوششان آماده از این
ĦѦღi∂ɛн(مدیر ارشد)
مو هم شهره بازی موخواااااااااااااااااااااااااا اااااااااااام
رمان
به اشتراک گذاشته تصویر جدید
#۱۹۶_۱۹۷
شوهر نهال با بچه‌هاش به سمت وسیله بازی‌ها رفتند، شاهین هم از فاطمه خوشش اومده بود، این و میشد از تو چشماش خوند که با چه عشقی بهش خیره بود، این و می‌دونستم که عاشق دختر بچه‌هاست!
اما با فاصله ...نمایش بیشتر
3 Liked
,  و 1 نفر دیگر خوششان آماده از این
ĦѦღi∂ɛн(مدیر ارشد)
اووووووووووووووووووووووووووووو ووووووف چه حالی کرده دلارام
نمایش بیشتر