index

رمان

22 دنبال کننده ها سرگرمی و طنز
کد امنیتی
بارگزاری دوباره تصویر
کد امنیتی بالا را وارد کن
رمان
به اشتراک گذاشته تصویر جدید
#پارت ۱۱۰
زمان زودتر از اون چیزی که فکرش و می‌کردم می‌گذشت، درست هشت روز از یتیم شدنم گذشت!
انگار دنیا باهام سر ناسازگاری داره، این مدت دور و برم شلوغ بود شیدا و
ماهک همش پیشم بودند، زن‌عمو و محبت‌های...نمایش بیشتر
7 Liked
,  و 5 بقیه خوششان آماده از این
ĦѦღi∂ɛн(مدیر ارشد)
اووووف‌چقدر سخته بی کسی و‌یتیم بودن
zahra
بازم بذار اجی لطفا
مریم(مدیر کل)
چشم گذاشتم
♥♥★♥♥
الهی زهرا عاشق رمُانه ها آجی حواست باشه باید بیشتر بزاری و گرنه کار به کچلی میکشه 😝😜
r.e(ناظر ارشد)
چه غمگین
zahra
ممنون تو اتوبوسم دارم میرم تهران ، این رمانم خیلی دوس دارم حوصلم سر رف ، ممنون اجی صدر خو چیکار کنم دوس دارم
♥♥★♥♥
سفرت بیخطر آبجی جان
zahra
رماااااان میخوام ، میسی صدر
♥♥★♥♥
😂😂😂 زهرمار کچل
یرمیا کیان🍎
آخِی ...
رمان
به اشتراک گذاشته تصویر جدید
#پارت ۱۱۴
از ترسم قدم از قدم نمی‌تونستم بردارم، دستام و حایل صورتم کرده بودم و گریه می‌کردم، از بازوم گرفت و کشوندم داخل حیاط، در و با شدت بست که از
صدای بلندش تو جام پریدم.
با شنیدن صدای زن‌عمو، انگ...نمایش بیشتر
r.e(ناظر ارشد)
چه غمناک
ĦѦღi∂ɛн(مدیر ارشد)
مردشور شاهین رو ببرن موقعیت رو درک نمیکنه
💕bano-iran💕
♥لایک...!!"♥
رمان
به اشتراک گذاشته تصویر جدید
#پارت۱۱۳
پرهام با نگاه ترحم آمیزی نگاهم ‌کرد، سرم و پایین انداختم، بغضم در حال ترکیدن بود.
دیگه نتونستم طاقت بیارم، اشک‌هام بی صدا دیدم رو تار کرد، با صدای پرهام سرم و بلند کردم و نگاه اشک آلود و محزو...نمایش بیشتر
r.e(ناظر ارشد)
هی داد
ĦѦღi∂ɛн(مدیر ارشد)
پسره پرو دست به زدنم پیدا کرد
رمان
به اشتراک گذاشته تصویر جدید
#پارت۱۱۲
بعد از یه مکث چند دقیقه‌ای، یهو به حرف اومد.
- دلارام، همین الان آدرس خونه پسرعموت و میدی من، زود باش!
با دستم چشمای خیسم رو پاک کردم و با لحنی که توش ترس موج میزد، گفتم:
- پرهام، اینجا... ای...نمایش بیشتر
r.e(ناظر ارشد)
هی وای
ĦѦღi∂ɛн(مدیر ارشد)
اووووووف چقدراسترس
رمان
به اشتراک گذاشته تصویر جدید
#---پارت ۱۱۱
با خشمی که سعی در کنترلش داشت، با صدای عصبی شدش گفت:
- این و تو گوشت فرو کن، من الان به عنوان تنها ولی و سرپرست قانونیت به حساب میام!
از این خونه جایی نمیری، حواستم میدی به درس و مشق عقب ...نمایش بیشتر
r.e(ناظر ارشد)
واااای خدا
ĦѦღi∂ɛн(مدیر ارشد)
چه شیر تو شیر شد
رمان
به اشتراک گذاشته تصویر جدید
#پارت_104
به محض این که همه رفتن، رفتم تو اتاقم می‌خواستم آروم بشم، اما نمی‌شد!
خشم تموم وجودم رو گرفته بود، یاد حرکات و رفتار دلارام میوفتادم، بدتر عصبی می‌شدم. می‌دونستم که اخلاق دلارام کلا همین طور...نمایش بیشتر
6 Liked
,  و 4 بقیه خوششان آماده از این
ĦѦღi∂ɛн(مدیر ارشد)
لیاقت نداره همچین دوستی مثل سامان داشته باشه
r.e(ناظر ارشد)
هوووف
رمان
به اشتراک گذاشته تصویر جدید
#پارت_106
پرهام
تمام طول مسیر برگشت به خونه، پویا سکوت کرده بود. سرم و تکیه دادم به
پنجره ماشین، تمام مدتی که داشتم قضیه روناک رو، برای پانیذ تعریف می‌کردم، با ترحم نگاهم می‌کرد، از این مدل نگاه متنف...نمایش بیشتر
ĦѦღi∂ɛн(مدیر ارشد)
جوگیر کی بودششششش
r.e(ناظر ارشد)
جوووو
رمان
به اشتراک گذاشته تصویر جدید
#پارت-_103
نگاه هر دوشون غمگین شد، ولی تا پایان ساعت مدرسه سعی داشتن با کارها و رفتارشون یه کم روحیم و تغییر بدند، که موفق هم شدند. برخلاف گفته شاهین که گفت زود از مدرسه خارج نشم، زودتر از همه بیرون ا...نمایش بیشتر
8 Liked
,  و 6 بقیه خوششان آماده از این
رمان
به اشتراک گذاشته تصویر جدید
#پارت_107
پویا ماشین و پارک کرد و با هم از ماشین پیاده شدیم، قبل از ورود به خونه دستش رو روی سرشونم گذاشت و گفت:
- هرچی که بشه، من مثل کوه پشتت هستم و هوات و دارم!
- ممنون که هستی
وارد اتاقم شدم و یک ...نمایش بیشتر
ĦѦღi∂ɛн(مدیر ارشد)
عچب خری بوده این پرهام
r.e(ناظر ارشد)
پرهام الاغ
رمان
به اشتراک گذاشته تصویر جدید
#پارت_108
با گیجی نگاهی به اطرافم انداختم، نفهمیدم کی خوابم برده بود!
نگاهی به ساعت رومیزی انداختم که عقربه‌هاش پنج عصر رو نشون میداد، چطوری این همه خوابیدم!
با بدنی خسته و کوفته از روی تختم بلند شدم،...نمایش بیشتر
ĦѦღi∂ɛн(مدیر ارشد)
ووووی چه صحنه دلخراشی
r.e(ناظر ارشد)
وااای
نمایش بیشتر