29 مرداد, 1397 از
اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن میگوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن میگویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشه های تو را دریافته ام با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام و دستهایت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند

20 مرداد, 1397 از
آشوبگر شعرهای منی! به یغما می برم تو را تا شورشی به راه بیندازند چشم هایت تا باران بزند و پیراهنم خیس شود از یادگاری خاطراتت ...

9 مرداد, 1397 از
لب معشوق هوایی شدنش می ارزد شعر در وقت کنایی شدنش می ارزد به جهنم که ته بوسه جهنم باشد لحظه عشق خدایی شدنش می ارزد

5 مرداد, 1397 از
یه سفره ی ساده نه آب پرتقال و نه نوشیدنی های بالا شهری که چایی خودمون ؛ رنگارنگی سفره مهم نیست ، مهم چندنفری هستن که دورش نشستن ، پر از عشق ، پر از محبت … چایی تلخ رو که با عشق دم کنی ، شیرین ترین نوشیدنی دنیا میشه حتی بدون قند !

2 مرداد, 1397 از
بـا "تـو" بـودن را "تـصـویـر" کـردم...!!! "بـی تـو" بـودن را "تـجـربـه"...!!! ایـن بـود "سـهـم" "مـن" از "رویـا" تـا "واقـعـیـت"..